استاد شهید مزاری:- من هیچ وقت نه شیعه گفته ام، نه سنی، و نه هم بعد ازاین می گویم؛ چون به اعتقاد من، شیعه ـ سنی و این مسایل را مطرح کردن یک نوع بازی است
   
 
  یونان

يونان: آوارگی و نقض حقوق بشر





وضعیت مهاجرین افغانی در شهر پاترای


 یونان / قسمت اول

شنبه 7 فوريه 2009, نويسنده: بصیرآهنگ

قبل ازهمه : مهاجرین افغانی درشهر پاترا ازهمه خبرنگاران افغانی وبه طور خاص ازسایت کابل پرس میخواهند به آنها کمک نموده و صدای آنها را به گوش سازمانهای مدافع حقوق بشربرساند و ازآنها بخواهند تا ازاین منطقه بازدید نموده وبه داد اینها برسند.

 

 

دوروز است به شبه جزیره ی پاترا دریونان سفر کرده ایم دراین سفرکه چهارروز طول خواهد کشید میخواهیم ازوضعیت هزاران مهاجرین که ازکشور های مختلف دراین منطقه گرد آمده اند ومنتظرند باقبول بزرگترین ریسک، باجاسازی کردن خود درزیرکامیون های که حامل کالای صادراتی به ایتالیا هستند، خودرا جاسازی نموده وخودرا به آن طرف بحیره ادریاتیک برسانند . شبه جزیره ی پاترا درجنوب یونان قرار دارد منطقه ای که درآن هیچ قانونی مراعات نمیشود. این شهر کوچک همیشه ازکنترل دولت ضعیف یونان نسبا خارج ومافیای مواد مخدر وقاچاق انسان دراین شهرازقدرت بسیار بالایی برخوردار بوده که این وضعیت مردم این شهر را به شدت خسته نموده است. من دراین سفر شامل گروپ هفت نفری هستم که عبارت اند از سه خبرنگار، دو داکتر معالج بدون مرز ودو وکیل دعوا. این گروپ کوشش میکند مهاجرین را که در وضعیت بد پاترا گیرمانده اند تا اندازه توان کمک نمایند. کمک های ما شامل تهیه گزارش ازوضعیت آنها برای اتحادیه اروپا، معالجه افراد مریض و ریکورس کیس های افرادی که ازبندرهای ایتالیا با آنکه برگه ترک خاک یونان داشته اند ودرخواست پناهندگی سیاسی ازکشور ایتالیا نموده بوده اند برخلاف قانون بین المللی مهاجرت رد مرزشده اند. این حرکت زمانی شروع شد که یک کودک 13 ساله افغانی برای داخل شدن درخاک ایتالیا در زیر کامیون جان داد . پس ازآن حادثه احزاب کمونستی ایتالیا درمقابل سیاست ضد مهاجرین دولت راستی سیلویو برلوسکونی اعتراض نموده وبرای چندین روز درشهر های مختلف ایتالیا تظاهرات نمودند که ازجمله تظاهرات این احزاب درشهر ونیز برای دولت فاشیستی ایتالیا بسیار قدرتمند وتکان دهنده بود.

از وقتی که به شهر پاترا رسیده ایم تاحال چیزهای عجیبی را شاهد هستیم . برخورد پلیس وکوماندوهای بندر با مهاجرین بسیار خشن ودردناک است به محض اینکه ازکشتی خارج شدیم اولین بار چشمم به سه جوان افغانی افتاد که توسط پلیس اززیرکامیون بیرون کشیده شده بود. پلیس ها دست های این سه نفررا به پشت بسته بود وبا خشونت تمام آنان را لت وکوب میکرد. واقعن اینجا خیلی خطرناک است ما حتا نتوانستیم به آنها نزدیک شویم. دوستانم که دریک کانال تلویزیونی ایتالیا کارمیکنند به من گفت مبادا پلیس کامره وید یو و یا عکاسی را در دستت ببینند زیرا بعدازآن خلاصی ازدست آنها کار دشواری است. تقریبا ده دقیقه بعد ازخارج ازکشتی یکی ازدوستانم که وکیل دعوا است توسط پلیس متوقف گردید وبازرسی شد. آنها به این زودی فهمیده بودند که ما دنبال چه چیزی دراین شهر آمده ایم. ساعت چهار بعد ازظهر به یکی ازپارک های شهر پاترا رفتیم تا کدام مهاجر افغانی را پیداکنیم تامارا به کمپ مهاجرین افغانی رهنمایی کنند. بعداز یک ساعت نشستن درپارک توانستیم سه نوجوان افغانی را درآنجا پیداکنیم ازآنها درمورد وضعیت مهاجرین پرسیدم. یکی ازآنها که خودرا احسان الله وازولایت میدان وردک معرفی میکند باچشم های اشک آلود گفت بهتراست خود تان بروید وازنزدیک ببینید سپس گلویش را باعقده ی زیاد بست وصورتش را برگرداند تامبادا اشکهایش را ببینیم. هنگامی که میخواستیم ازاین پارک خارج شویم دوباره توسط پلیس متوقف گردیدیم وآنها به مدت یکساعت مارا درآنجا نگه داشتند. خوب شد فورا به دوستان یونانی زنگ زدیم وآنها به داد ما رسیدند و ماراازدست پلیس که میخواست کمره های عکاسی وتصویربرداری مارا ضبط کند و ما را به یک شب درقوماندانی پلیس برای بازجویی نگهدارد نجات دادند.

این خبرازکانال تلویزیون پاترا نشرشد وحالا وضعیت برای ما بسیار خطرناک شده است. زیرا درهرگوشه ی شهر تحت تعقیب پلیس قرار داریم آنها امروز مارا تاداخل کمپ مهاجرین افغانی نیز دنبال کرده بودند وازچندین نفرپرسیده بودند که این افراد برای چی به کمپ آمده اند؟ "سید علی یکی ازمهاجرین افغانی ازآمدن پلیس ها مارا باخبرساخت". واقعن برایم تکان دهنده است امروز صبح با دوستانم به منطقه که درآن مهاجرین افغانی زندگی میکنند رفتیم. دیدن وضعیت آنها برای هر انسانی درد آور است منطقه که شباهت نزدیک به دریای کابل دارد پرازکثافات و تعفن. دراینجا نزدیک به دوهزار نفرافغانی درخیمه های خودساخته بسرمیبرند که اکثریت آنها کودکان بین سنین 14 الی 20 هستند. وضعیت روحی آنها بسیار بد است وتقریبا همه ی آنها به مرض روانی دچار هستند. بعضی ازاین افراد که مدت های زیاد دراینجا هستند به کلی دیوانه شده اند و وقتی بیگانه ای را میبینند صورتشان را میپوشانند. امروز باتعدادی ازآنها مصاحبه نمودم. آنها قصه های بسیار غمناکی را بامن گفتند. هرکسی موقع صحبت کردن گریه میکرد برایم واقعن دردآور وفراموش نشدنی است. آنها میگویند درهرگوشه وکنار شهر توسط پلیس به شکل وحشتناکی لت وکوب میشوند. چند نفر که همین امروز دست وسرش توسط پلیس شکسته شده بود گریه کنان به آنجا آمدند. خیلی رقت بار بود. آنها میگفتند چرا حقوق بشر برای افغانی نیست؟ آیا افغان ها بشرنیستند؟ یک ازآنها گفت اینجا بدتر ازموسی قلعه وهلمند است واین ها بدتر ازطالبان هستند، زیرا وقتی طالب ما را لت وکوب مینمود ما می فهمیدیم به چه گناهی محاکمه میشویم ولی اینجا بدون اینکه بدانی وقتی درخیابان را میروی بطور ناگهانی مورد لت وکوب پلیس قرار میگیری واصلن آنها نمیگویند چرا با ما اینگونه خشونت میکنند. اگرحق زندگی دراینجا را نداریم اینها چرا به کشور ما رفته اند وکشور مارا به خاک وخون کشیده اند. وضعیت پاترا بسیار خطرناک است وهیچ کسی دراین شهرامنیت روحی ندارد.

امشب دوستان یونانی ما که ازیک حزب چپی این کشور هستند مارا دریک جلسه دعوت کرده بودند این جلسه نیزبه خاطربرخورد بسیار بد پلیس ودرکل دولت یونان با مهاجرین تشکیل شده بود وقرار است آنها به همین خاطردرشهر پاترا تظاهرات نمایند. درجلسه امشب آنها قبل ازهمه ازمن خواهش کردند درمورد وضعیت افغانستان واینکه چرا افغانستانی ها با تحمل مشکلات زیاد وپشت سرگذاشتن اینهمه راه های خطرناک به اینجا می آیند صحبت کنم. من ازنبود امنیت ، بدبختی وجنگ برای آنها گفتم واینکه هفت سال است امریکایی ها باخون مردم افغانستان تجارت کرده اند وبالاخره تاحال ما نمیدانیم که آنها با دولت ومردم افغانستان هستند یا باطالبان والقاعده وتروریست وهمه وهمه ازدید خودم نسبت به قضیه افغانستان صحبت کردم وبعد همه ی دوستانم به نوبت درمورد وضعیت مهاجرین افغانی دریونان درجلسه سخنرانی نمودند. دراین جلسه نزدیک به سی نفرازوکلای یونان نیزحضور داشتند وآنها درسخنان شان گفتند ما تجربه ی کافی نداشتیم ولی حالا حرکت کرده ایم یعنی ازخواب خیسته ایم وکوشش میکنیم دیگر هیچ مهاجری وبه خصوص افغانی ها در یونان ومورد تبعیض وخشونت قرارنگیرند آنها گفتند که متاسفانه تاهنوز ریشه های فاشیست دراین کشور نخشکیده است وآنها تاهنوزاین مردم را رنج میدهند. امیدوارم تظاهرات آنها بتواند برای این مهاجرین مظلوم کمک نماید

يونان: آوارگی و نقض حقوق بشر

هرکسی برای پریدن داخل فنس و رسیدن زیر کامیون فقط دو یا سه دقیقه وقت دارد درغیرآن کوماندوهای وحشی یونان سرمی رسند، آنوقت باید زیر لگد و باتوم های آنها تکه تکه شوی/ قسمت دوم

يكشنبه 8 فوريه 2009, نويسنده: بصیرآهنگ

 

 

طبق وعده، امروز زود به منطقه که مهاجرین افغانستانی زندگی میکنند رسیدیم. امروز کارکردن وشنیدن حرف آنها، برای ما خیلی مشکل بود زیرا وقتی به آنجا رسیدیم با سیل ازجمعیتی روبروشدیم که پیش خیمه ای که قرار بود در آن با آنها مصاحبه کنیم صف کشیده بودند. همه چیزرا قبل ازرسیدن ما حنیف احمدی معروف به حاجی پاترا که مدت شش سال است با تحمل مشکلات زیاد دراین منطقه زندگی میکند هماهنگ کرده بود. درکنار حاجی پاترا نقش خادم امیری را نیز نباید فراموش کرد زیرا او با حوصله مندی، تمام افرادی که را که درصف های طویل بودند طبق نوبت به داخل خیمه رهنمایی مینمود.

اول قرار بود ساعت دوازده درتظاهراتی که شب گذشته توسط حزب چپی یونان دردفاع از مهاجرین ترتیب داده شده بود شرکت کنیم ولی صف طولانی و داستان آوارگی که هرلحظه من و دوستانم را به گریه وامیداشت ازشرکت درآن تظاهرات منصرف ساخت. بعدازگذشتن یک ساعت مجبور شدیم باتماس به دفتر وکالت بین ازآنها تقاضای کمک نماییم زیرا با آنکه گروپ هفت نفری ما مصروف مصاحبه کردن بودند ما نیاز به افراد دیگری داشتیم یک جهان تشکر از محترم وکلای بین المللی که به محض تماس ما بعد ازنیم ساعت دونفروکیل را به کمک ما فرستادند.

هرکسی داخل خیمه میشد باخودش دنیای ازغم واندوه را به خیمه می آورد خیلی درد ناک بود. حکومت اکستریمست یونان چه رویه های زشتی که بااینها نکرده است. هرکسی یا دستش شکسته است، یا پایش ویاهم صورتش خراشیده است. جای باتومهای پلیس بدن همه را مانند قیرسیاه وکبود نموده است. همه گریه میکنند، خورد وبزرگ ، کودکان 11 و12 ساله نیز بدون داشتن سرپرست دراینجا پیدا میشود. یکی ازغزنی، یکی ازکابل، یکی ازپکتیا، یکی از مزار وبالاخره ازتمام ولایات افغانستان.

نفر سوم که برای مصاحبه به داخل خیمه آمد سمیر از ولایت مزارشریف است او یک انگشت دستش را درهمین روزها ازدست داده است وتمام بدنش کبود است. ازسمیر پرسیدم که تورا به این وضعیت رسانده است اوباچشمان پرازاشک وگلوی پرازعقده چندین بار تلاش کرد حرف بزند ولی نتوانست. واقعن همه دوستانم وقتی متوجه سمیرشدند ناخودآگاه اشکهایشان جاری شد. سمیررا دربغل گرفتم وگفتم این تنها وضعیت تو نیست هرکسی میتواند با دیدن توبه وضعیت افغانستان پی ببرد. او اشکهایش را پاک میکنند ومیگوید این وضعیت خیلی بی غیرتم ساخته است وادامه میدهد همه بچه ها روزها درپشت دیوارهای بندر صف میکشند تا کدام کامیونی درنزدیکی دیوار توقف کند وبعد هرکسی نوبتش رسیده بود شانسش را امتحان میکند وکوشش میکند با پریدن ازروی کتاره ی آهنی که تقریبا سه متر ارتفاع دارد خودرا به درون فنس fans”" پرتاب نموده ودرزیرکامیون خودرا جاسازی نماید این فقط راهی است که بچه درپیش دارد. ماندن دریونان و نوشیدن زهر و یا رسیدن به کشورهای دیگراروپایی، فقط رفتن درزیر کامیون که آنهم خطر مردن صد درصد را درپی دارد. یا رسیدن یا مرگ. هرکسی برای پریدن داخل فنس ورسیدن درزیرکامیون فقط دو یا سه دقیقه وقت دارد درغیرآنصورت کوماندوهای وحشی یونان سرمیرسند آنوقت باید زیر لگد و باتوم های آنها تکه تکه شوی. من وقتی میخواستم ازروی نرده به داخل بپرم کوماندو سررسید وازترس اینکه شکمم را سرنیزه های نرده سوراخ وبدنم مثل گوشت کبابی روی آن نماند بااحتیاط میخواستم دوباره خودرا به بیرون پرتاب کنم ولی کوماندوها سررسیدند، یکی ازآنها که باتوم به دست داشت بافشار تمام باتوم را روی دستتم کوبید اول نفهمیدم. وقتی به بیرون رسیدم متوجه که یکی ازانگشتان دست چپم ازنیمه قطع شده است. با دیدن آن ازهوش رفتم وقتی به هوش آمدم دوستانم مرا بدون کدام آمبولانس به نوبت روی کولهای های به شفاخانه رسانده بود، بلافاصله قصابی که اسمش را داکتر گذاشته بودند سررسید اوبدون کدام داروی بی حس کننده استخوانهای شکسته انگشتم را که روی دستم آویزان شده بود با انبور کشید ومن ازهوش رفتم. دوباره وقتی به هوش آمدم شب بود ودوستانم مرا به خیمه انتقال داده بود. حال چندین روز است که درد میکشم وهیچ پولی ندارم که حتا یک داروی بی حسی بخرم تاشبها کمی بتوانم بخوابم. خیلی درد آوربود. شما فکرکنید نقض حقوق بشرتاچه اندازه صورت گرفته است. سمیرباچشمان پرازاشک ورنگ وروی پریده ادامه میدهد ازدوستانت که حقوقی هستند سوال کن که آیا قوانین حقوق بشر برای افغانی هم هست یانه؟

داستان سمیر خیلی غم انگیزاست ولی مثل او صدها نفراین قضیه را پشت سرگذاشته اند ، باتفاوت اندکی، آدم که بدنش سالم مانده باشد دراین جمع اصلن به چشم نمیخورد. تشکرازداکتران بدون مرز که بزرگواری کردند وبه من قول دادند سمیررا تداوی میکنند وغیر از سمیرهرکسی مشکل صحی داشت امروز نام نویسی شد تافردا به آنها رسیدگی شود. من ازطرف همه افغانستانی ها ازاین افراد خیری که یکی ازهمشهریانم وکالت میکند، یکی ازوضعیت گزارش برای سازمانهای حقوق بشرتهیه میکند وعده ی هم آنها را تداوی میکنند تشکر کردم.امیدوارم فردا که آخرین روزخواهد بود وما تاساعت دوازده شب باید همه کارها را تمام کنیم بتوانیم باهمه افراد صحبت کنیم ومشکلات آنها را شناسایی نماییم.

امروزبعد ازسمیرکه داستان غم انگیزش خیلی بلند بود اکثرا باکودکان بین سن 11تا 16 سال صحبت نمودیم. باورنکردنی است این کودکان معصوم چگونه ازاین مرزهای خطرناک باپیمودن 8000 کیلومتر خودرا به اینجا رسانده اند؟ این کودکان ازچشم دید هایشان درمسیرراه ایران ترکیه صحبت کردند. یکی ازآنها که علی رضا نام دارد و12 ساله است میگوید مارا که جمعیتی درحدود 100 نفربودیم درمرز ترکیه یک گروه مافیایی کرد و ایرانی گروگان گرفته بود وهرکسی پول نداشت مورد خشونت قرار میگرفت. میگوید من به چشم خود دیدم کسی اصلن پول نداشت ویاهم طوری پنهان کرده بود انگشتان پایش را کشیدند همه فریاد میکشید که به حال ما رحم کنید کسی حرف مارا نمیشوید. کودک دیگری میگوید یکی ازدوستانم که حبیب الله نام داشت ودرکابل به دنیا امده بود در آب غرق شد من کاری کرده نمیتوانستیم فقط دیدم که وقتی ازقایق افتاد سه بار زیر آب رفت ودوباره بالا امد، او دستهایش را به طرف ما تکان میداد وکمک میخواست ولی بدبختانه نتوانستیم جانش را نجات دهیم اوهم مثل من یک نوجوان بود وفقط 14 سال داشت. من همیشه خودم را سرزنش میکنم که نتوانستم زندگی یک دوستم را نجات دهم.

کسی دیگری میگوید سالانه نزدیک به ده ها نفر درمسیر راه ترکیه تا یونان در دریا غرق میشوند که درصدی افغانی ها وچینی دراین میان بیشتر ازدیگران هستند زیرا ازاین دوکشورمهاجرین زیادی ازاین راه خود را به یونان میرسانند. آخرین نفری که امروزما توانستیم به حرف هایش گوش دهیم علی رضا اخلاصی بود. علی رضا فرزند خادم حسین اخلاصی است که توسط طالبان درسال 1994 به قتل رسید. او یک روحانی معتدل وسیاسی وازفرماندهان جهادی ولایت غزنی به شمارمیرفت. علی رضا وقت مرگ پدرش فقط پنج سال داشته است ووقتی برایش گفتم نامش را روی جدول که ازطرف دفتروکالت تهیه شده است بنویسد اشکهایش سرازیر میشود. او به طورغمناکی گریه میکند ومیگوید من سواد ندارم. وقتی پدر وکاکایم بدست طالبان کشته شد من پنج سال داشتم وبی سرپرست بودم بلافاصله بعد ازدوسال وقتی هیچ کسی نبود خانواده ام را کمک کند جای مکتب چوپانی نمودم تابتوانم خانواده ام را کمک کنم. نمیدانم گناه من چی بود که این همه حقیرگشته ام. او به شدت خسته است ودچار مشکل روانی. داستان زندگی اش برای وکلا دعوا خیلی تکان دهنده بود نمیدانم چگونه میتوان به نوجوانی که به گناه پدر میسوزد کمک کرد؟ امروز تاهمین جا خاتمه میدهم. درمورد تظاهرات حزب چپی یونان برای دفاع ازمهاجرین به زودی خواهم نوشت. همچنان مصاحبه ی هم با حنیف احمدی یا همان حاجی پاترای معروف که باهمه کمک میکند نیزانجام داده ام که برای دوستان خواهم نوشت. منتظر قسمت سوم باشید.

بصیرآهنگ

 

 

روز سوم وقتی وارد کمپ شدیم خبری بدی را شنیدیم. دونفر ازاین مهاجرین شب هنگام به طوری خیلی وحشیانه ی لت وکوب وزخمی شده بودند، یکی ازآنها حدود ساعت دو نصف شب وقتی می خواست برای رفتن زیرکامیون به طرف بندر پاترا برود بایک گروپ فاشیست یونانی روبرو میشود واین سگهای وحشی به او حمله نموده واورا با کارد شدیدا زخمی میسازند. متاسفانه نتوانستم ازنزدیک اورا ببینم زیرا درشفاخانه ی دانشگاه پاترا بستری بود ولی دوستانش که تازه ازشفاخانه برگشته بودند گفتند فعلن وضعیتش خوب است.

او از چهارقسمت زخم برداشته، قسمت راست سرش، بازوی چپش، زیربغل چپ وپای راستش. اوجوان 19 ساله ازشمال افغانستان است که مدت یک سال است درپاترا زندگی میکند ومنتظر گذشتن ازاین مرز خطر ناک است. دوستانش میگویند او دوبار به ایتالیا رفته است ولی هردوباربااینکه ازدولت ایتالیا درخواست پناهندگی نموده، توسط پلیس به یونان برگشتانده شده است.

جوان دیگری که 17 سال دارد و ازولایت غزنی می باشد حدود ساعت 11:30 شب وارد فنس شده بود و زیریکی ازکامیون ها که عازم ایتالیا بوده خودرا جاسازی کرده بود ولی پلیس های کوماندوی بندرپاترا هنگام چک کردن کامیون اورا بیرون کشیده وباخشونت تمام مورد شکنجه قرار داده اند. این جوان هنگام شکنجه پای چپش ازناحیه بالای زانوشکسته است وفعلن دربیمارستان پاترا بستری می باشد. شکنجه همچنان به شدت تمام ادامه دارد هم ازطرف پلیس های بندر وهم ازطرف گروپ های وحشی حزب فاشیستی یونان به رهبری یورگوس کاراتزافیریس"Yorgos Karatzaferis" این سگهای وحشی درهرگوشه وکنار یونان مهاجرین را مورد آزار واذیت قرار میدهند، گروگان میگیرند وازآنها درکارهای شاقه استفاده می کنند. واقعن فاجعه های بسیار بدی رخ داده است واگر جلواش گرفته نشود منجر به یک فاجعه بزرگ خواهد شد.

امروزازمهاجرین درمورد خاطرات سفرشان پرسیدم چون شنیده بودم آنها درمرزهای ایران وترکیه نیزباخشونت های زیادی روبرو شده اند. همگی ازگروه مافیای کرد وایرانی که درمرزایران وترکیه قرار دارند صحبت می کنند، ولی چندنفر ازاینها خاطره بسیار بدی ازمرزایران- ترکیه دارند. یک نفرچشم چپش توسط این گروه مافیایی ازحدقه بیرون آورده شده است وچندنفر ناخن های انگشتان پایشان توسط انبر دست کشیده شده است. آنها میگویند مهاجرین وقتی ازاین منطقه ی مرزی می گذرند اکثرا توسط یک گروپ مافیایی که متشکل ازایرانی ها وکردهای پی کاکا می باشند، به گروگان گرفته میشود. کسانی که پول دارند فقط پولش را می گیرند، لت وکوب میک نند ورها می کنند ولی کسانی که پول ندارند برایش تلفون می دهند ومیگویندبه خانواده ات زنگ بزن وبگو به فلان شماره حساب تا فلان روز باید این مقدار پول حواله کنند وگرنه تورا خواهیم کشت. اگرفامیل شخص گروگان برای آنها پول فرستاد، شخص آزاد میشود ولی اگر پول فرستاده نشد بعضی را می کشند وبعضی را به مدت نامعلومی نگه می دارند ودرکارهای شاقه از او استفاده میکنند. دراین وقت خیلی ازآنها درهنگام کارشکنجه می شوند. این شکنجه ها شامل کشیدن چشم، گوش ویا ناخن های گروگان هاست. قصه ازاین پدیده خیلی برایم جدید وتکان دهنده است وهیچ کسی هم نمی تواند جلواین آدم خواران را بگیرند. ولی درمورد یونان می شود کدام کاری کرد. باید مردم افغانستان که فرزندان عزیزش دراین منطقه به طور فجیع مورد خشونت قرار میگیرند وحقوق انسانی شان لگدمال میشوند اقدام کنند. مسئولین حقوق بشر، سازمان ملل متحد و وزارت خارجه و امورمهاجرین افغانستان باید ازخواب برخیزند. باید آنها وادار شوند تا ازاین منطقه دیدن کنند وراه حلی برای این مهاجرین پیداکنند. حامد کرزی که به عنوان رییس جمهور ومدافع حقوق انسانی ازطرف شما مردم مقرر گردیده باید ازخواب خرگوشی برخیزد ونگذارد فرزندان شما دراین ملک غربت تکه تکه شوند.

دیروز همه این مهاجرین درجلوی خیمه ها صف کشیده بودند ویکصدا می گفتند کرزی درطول هفت سال ملیارد ها دالر را که بهای خون ما بود حیف ومیل کرد، کشورما را تا صدها سال دیگرقرضدار و ضعیف ومریض ساخت، دیگردست ازسرمابردارد ووقتی درکشورهای اروپایی می آید نگوید که مهاجرین افغانی را به کشور بازگردانید چون ما نیازبه نیروی کاری داریم. آنها می گفتند ازکرزی بپرسید که درطول دوران ریاست جمهوری اش برای چند نفرغریب ودربدرشرایط کاری فراهم کرده است؟ آیا کرزی میخواهد مهاجرین ازکشورهای اروپایی برگردند ودرخدمت برادرش برای کشت وجمع آوری تریاک قرار بگیرند یا درکارخانه های هرویین؟ ازکرزی بپرسید این مهاجرین بیایند درصف سربازانت قرار بگیرند وانتحار کنند ویا درصف فرزندانت قرار بگیرند وانسان حلال کنند؟ ازکرزی بپرسید که چند درصد نفوس افغانستان شبانه نان خشک برای خوردن دارند؟ ازکرزی بپرسید که اگرنیاز به نیروی کاردارد چرا فلکه های شهر کابل، هرات، قندهار، بامیان، جلال آباد ودیگرشهرها پرازانسانهای بیکار است که صبح تاشب آنجا صف می کشند ودعا میکنند روزی کاری بیابند تابتوانند فامیل خودرا ازمردن نجات دهند؟ به کرزی بگویید اگرنیازبه نیروی کاری دارد نگذارد جوانان ازبیکاری دست به استعمال مواد مخدر وخودکشی بزنند ویا هم درخدمت تروریستان بین المللی قرار گیرند. ازکرزی بپرسید که وزارت امورمهاجرین را به خاطر چی بوجود آورده است، آیا فقط به خاطری که یکی ازرفقایش بوده وکاری نداشته مجبور شده است تحت یک نامی برای دوستش وظیفه پیدا کند یا مسئولیتی هم درقبال این وزارت ومعنایی این وزارت دارد؟ آیا وزارت خارجه افغانستان ازمهاجرین افغانستانی خبردارد که درچی شرایطی به سرمی برند؟ آیا وزارت خارجه کدام مسئولیتی درقبال مردم افغانستان دارد یا نه؟ این حرف هایی است که از زبان هریکی از این مهاجرین شنیدم، آنها دروضعیتی قرار دارند که هنگام گفتن این حرفها به شدت گریه می کنند که دل هرانسان ازدیدن وشنیدن آن خون میشود.

امروز زود ترازکمپ خارج شدیم زیرا باید ازکمپهای مهاجرین عراقی، ایرانی وافریقایی نیز دیدن کرده وگزارشهایی را تهیه کنیم. بااینحال چون مشکل مهاجرین افغانی بیشتر ازدیگران بود وآنها بیشتر ازدیگران مورد شکنجه قرارگرفته بودند سه روزکامل ازساعت هشت صبح تا شش شام باآنها بودیم، ازبس جمعیت زیاد بود وغمها بزرگ، این سه روز بدون خوردن غذا گذشت وما همه روز تاساعت شش بعد ازظهر گرسنه کار کردیم ولی اصلن خستگی احساس نمیکردیم. نمیدانم چه چیزمارا وادار می کرد تاهیچ خستگی وگرسنگی را احساس نکنیم؛ فکرمیک نم رفته بودیم دریک دنیایی دیگر، دنیایی که تفاوت های بسیار زیادی بااین جهان داشت، دنیایی که فقط برای مردن آفریده شده بود، دنیایی غم، دنیایی خشونت ودنیایی حقارت وازدست دادن ها. قصه های هریکی ازاین جوانان مرا به گریه وامیداشت وداشتم روحیه ام را ازدست می دادم، ولی کسی درنزدیکم قرار داشت که هردقیقه بادیدنش انرژی وتوان می گرفتم وبیشتر خودرا به ادامه دادن کار پرقدرت احساس می کردم، این آدم کسی بود بزرگ وسنگین بااستقامت چون کوه ، استوار ومحکم. نام او برای اکثریت مهاجرین افغانستانی که درکشورهای اروپایی وکانادا زندگی می کنند آشناست وهرکسی با او خاطره ی تلخ ویاشیرینی دارد؛ او حنیف احمدی- پژواک معروف به حاجی پاترا است، آدمی به سنگینی یک کوه، او مدت شش سال است باتحمل فشار های زیادی در منطقه ی متروک شمال پاترا زندگی کرده است. این منطقه را حاجی پاترا برای افغانستانی های مهاجر حفظ کرده است وتنها تکیه گاه آنان به شمار میرود. جالب است وقتی وارد این منطقه شوی برایت خیلی عجیب وغریب به نظرمیرسد وفکرمیکنی این جمعیت دوهزار نفری که اکثرا دچار مرض روانی هستند، توسط چی کسی اداره خواهد شد وازچی سیستمی برای اداره آنها استفاده خواهدشد؟ درمیان این ویرانه ها نظم خاصی وجود دارد وهیچ کسی نمیتواند حق دیگری را غضب کند، همه یکسان هستند وبرابر، وقتی حاجی پاترا لحظه ی ازنظرها پنهان میشود، سروصدایی زیادی بلند میشودولی به محض صدای او به گوش میرسد همگی آرام میگیرند وهمه اورا مانند پدرقدر واستقبال میکنند.

ازحاجی پاترا پرسیدم اینها به خاطر چی اینهمه ازشما اطاعت میکنند؟ گفت علتش را خودم هم نمی دانم، تعجب می کنم، تنها چیزی که من به آن فکرمیکنم اینست که شاید درطول اینهمه سالها فقط من بوده ام که غمهای ورنج های آنان را درک کرده ام، تنها من بودم که بدنهای تکه وپاره آنها را ازبندرهای یونان جمع نموده وبه خاک سپرده ام. اومی گوید من درمدت شش سال میتوانستم بروم دریکی ازکشورهای اروپایی یا امریکایی وزندگی خوبی را برایم سروسامان دهم مثل صدهای دیگر ولی دردها وغم هایی را که درپاترا دیدم مرا ازاین کار منصرف ساخت. تصمیم گرفتم این آدمهای مظلوم واین کودکان بی سرپرست را تنها نگذارم. حاجی پاترا می گوید حال مثل یک نفری که به مواد مخدر معتاد می شود به پاترا معتاد شده ام ووقتی برای مدت کوتاهی درشهر های دیگر سفرمیکنم هردقیقه مجبورم برای بچه ها زنگ بزنم تاخدای نخواسته کدام اتفاقی رخ نداده باشد. واقعن نمی توانم اینجا را ازدست بدهم وآنوقت ببینم این کودکان درخیابان ها تلف شوند. حاجی پاترا می گوید فهمیدن وضعیت این مردم وشنیدن غم های آنها کار دشواری است واشک ازچشمانش ظاهر می شود. با گلوی پرازعقده می خواهد ادامه دهد ولی نمی تواند، کمی مکث می کند ومی گوید من جسدهایی را به خاک سپرده ام که اصلن قادربه شناسایی نبود. می گوید من جسد کودکی 12 ساله ای را به خاک سپرده ام که هنگام فرار ازدست پلیس زیرماشین کاملا له شده بود. دیگر نمی تواند طاقت بیاورد ازجایش برمی خیزد ومی گوید دیگر نمی خواهم صحبت کنم، زیرا این حرف ها برای کسانی که این وضعیت را ندیده اند، دروغ های شاخ داری خواهد بود. اومی گوید می دانم شما برای مردم خودم می نویسی تا ازاین وضعیت باخبرباشند. ولی دانستن درون این غمخانه بسیار مشکل است وهرکسی تا اینجا را نبیند نمی تواند قبول کند که واقعن اینقدر فاجعه بزرگ است. حاجی پاترا خاطرات تلخ وغمناک پاترا را نوشته است وزیرنام " جاده ی بی انتها" درکشور جرمنی به چهار زبان انگلیسی، آلمانی، یونانی وفارسی به چاپ رسیده است که درهمین روزها به دسترس هموطنان قرار داده خواهد شد.

حاجی پاترا تاریخ خیمه های مهاجرین را اینطور ذکر می کند: تاسال 2002 مهاجرین درخیابانهای پاترا سرگردان بودند آنوقت ها شرایط هم خوبتر بود وپلیس یونان روزانه خودشان 15 تا بیست نفررا می گذاشتند که خودرا درکامیون ها جاسازی نموده وبه ایتالیا وکشورهای دیگربروند. بنابراین مدت بسیار کمی درپاترا توقف داشتند وآزار واذیت هم وجود نداشت. درسال 2002 داکتر سیما سمرکه درآنوقت وزیرامورزنان افغانستان بود بنابه دوستی بسیار خوبی که با مادر وزیرخارجه آنوقت یونان آقای یورگوس پاپاندراو"Yorgos Papandreou" داشت به یونان دعوت شد. سیماسمر دراین سفرازبندر پاترا نیز دیدن کرد وهنگامی که او وارد شهر پاترا میشد پلیس ها مهاجرین افغانستانی را که درخیابانها میخوابیدند جمع آوری نموده وازترس اینکه مبادا هیئت افغانستانی وضعیت آنها را ببینند آنهارا ازشهر خارج نموده ودرمنطقه جنوبی شهر که یک منطقه متروک و نیزار بود تا رفتن سیماسمر نگه داشتند. بعد ازرفتن سیما سمر پلیس هایی که مهاجرین را درون این نیزار درمحاصره قرار داده بودند دوباره به شهر برگشتند ومهاجرین را درهمانجا گذاشتند. چند روزی همه ازترس وتهدید پلیس که گفته بودند به شهر نزدیک نشوید درهمین جا ماندند وکم کم مجبور شدند برای زندگی کردن دراینجا خیمه بسازند وماندگار شوند. اول ما ازپلاستیک و نی خیمه می ساختم. حال میبینی که کم کم خیمه ها مدرن تر شده است چوکات چوبی دارد واول توسط کارتن وبعد توسط پلاستیک پوشانده شده اند. می خندد ومی گوید ماحالا مدرن شده ایم ودرخیمه های مدرن زندگی می کنیم. واقعن حاجی پاترا مرد بزرگیست وتنها تکیه گاه این مردم. می بینم ازهرقوم وقبیله وازهرمنطقه ی افغانستان، پشتون، هزاره، تاجیک، پشه یی، ازبک، بلوچ همه وهمه برای حاجی پاترا احترام می گذارند زیرا او توانسته است به همه تعصبات قومی، زبانی ونژادی دربین این مهاجرین خاتمه دهد. ازهرکسی می پرسم می گوید اگر حاجی نبود من ازگرسنگی می مردم. یکی می گوید اگر او نبود ماخیلی مظلوم بودیم وهیچ تکیه گاهی نداشتیم. دراخیرهمه درجلوی مسجد که از کارتن وپایه های چوبی ساخته اند جمع می شوند ومی گویند ما ازهمه مردم افغانستان می خواهیم دردفاع ازما در برخیزند وبه ما کمک کنند ماهم فرزندان همان خاک هستیم که حال هزاران خارجی برای دزدیدن وچپاول کردن درآنجا ریخته اند ولی ما را درکشورهای خود چنین آزار واذیت می کنند.ما ازشهروندان کابل می خوابیم درمقابل دفتر ملل متحد تظاهرات نمایند وازمسئولین آن بپرسند که چرا آنها یکبار برای وضعیت ما دریونان نمی آیند؟ ودیگر اینکه آیا حقوق بشر وکنواسیون های بین المللی برای مردم افغانستان هم درنظرگرفته میشود یاخیر؟ دراخیرهمه می گویند ایکاش ما یک پارلمان درست می داشتیم تا ازما دفاع می کرد، افسوس که هیچ کسی نیست تا مارا کمک ویاری نماید.



 

 

 






Add comment to this page:
Your Name:
Your Email address:
Your message:

Advertisement
 
انجمن فرهنگی تکوین
 
این سایت توسط انجمن فرهنگی تکوین به منظور شناسایی همه چهره های هزاره ها که به خاطر بقایا هزاره خون شان و خون خانواده خود را در راه دفاع از هزاره ریختن و امروز کاملا نام شان فراموش شده و ما می خواهیم نام انها را دوباره زنده کنیم
ایا میخواهید مقالات شما در این سایت انتشار یابد
 
با عرض سلام انجمن فرهنگی تکوین با کمال میل از مقالات انتقادات و پشنهادات شما استقبال می نماید اگر میخواهید که مقالات شما در سایت ما نشر شود مقالات خود را به ما ایمیل کنید
hazara_takven@yahoo.com
takve_takven@yahoo.com
با تشکر
انجمن فرهنگی تکوین
پیوندها
 
کویته عبدالله رفیعی
www.quetta.blogfa.com
سایت علمی فیزیک ایران
www.hupaa.com
هزاره پیوند
www.hzarepayvand.blogfa.com
ویکیپدیا
fa.wikipedia.org
 

=> Do you also want a homepage for free? Then click here! <=
بابه مزاری:- خواست ما این است که جنگ نباشد تفاهم باشد؛ خواست ما این است که حذف نباشد پذیرش باشد؛ خواست ما این است که بیایند یک روز در تاریخ افغانستان ـ افغان ها اثبات بکنند که لیاقت و توانایی این را دارند که مشکل خود را در بین خود ـ خود حل بکنند